خلاصه داستان سریال ترکی وصلت قسمت ۱۰۳

سلام همراهان عزیز در این بخش خلاصه داستان سریال وصلت قسمت ۱۰۳ را برایتان آماده کرده ایم.

امیدواریم از مطالعه آن لذت ببرید.

سریال وصلت قسمت ۱۰۳

وقتی فریده از او می خواهد شک و شبه اش را کنار بگذارد و هر سوالی دارد از خود نجمی بپرسد، عزیز می گوید: «دیگه از هیچی مطمئن نیستم. باید برگردم به خونه اول و همه چیو دوباره با ذره بین زیر نظر بگیرم… » فریده با ناراحتی می گوید: «به نظر میاد میخوای برگردی به اولین روزی که همو دیدیم. » عزیز می گوید: «من به عشقی که به تو دارم شکی ندارم. » فریده می گوید: «ولی فراموش نکن اونارو به وسیله من شناخته بودی…. » عزیز می گوید: «مثل یه برگ دارم با هر وزش باد به این طرف و اون طرف پرت میشم. » فریده کنارش می رود و می گوید: «چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟ ممکن بود خیلی وقت پیش همو از دست بدیم و به همدیگه نرسیم… » و بعد با بغض می پرسد: «نکنه دلت برای زندگی گذشته ات تنگ شده؟ » عزیز می گوید: «من دیگه دلم برای گذشته ای که تو توش نیستی تنگ نمیشه. » فریده می گوید: «پس به اعتماد کن. » عزیز می گوید: «یک بار به دلم شک افتاده، نمیتونم وانمود کنم چیزی نشده. »
نهیر در مورد اهداف کارمندانش برای این که بهتر آنها را بشناسد سوال می پرسد. کمی بعد موقع پرداخت صورت حساب، نهیر کارتش را به پیش خدمت می دهد. پیش خدمت می گوید که موجودی کارت کافی نیست. نهیر دستپاچه می شود و از این که جلوی کارمندانش خراب شده حرص می خورد. کرم کارت خودش را می دهد و میز را حساب می کند و انجا را ترک می کند.
تکین و احمد پیش صالح هستند. صالح این بار در مورد علم الیقین ، عین الیقین و حق الیقین صحبت می کند. او می گوید: «وقتی چیزی که تازه در موردش اطلاعات به دست میاریم بهش علم الیقین میگن… وقتی بری و از نزدیک اون رو لمس کنی میشه عین الیقین… و وقتی حقیقت یه چیزی رو که از نزدیک مشاهده کردیم میدونیم میشه حق الیقین. این سه تا مرتبه های علم رو تمثیل میکنن. نقشه ی حقیقی ای به کسی که طالب حقیقت رو نشون میده، همینه. »
تحسین با ناراحتی به عزیز زنگ می زند و از او می خواهد به خانه بیاید چون چیزی هست که باید به او نشان بدهد.
فریده با ناراحتی در پارک نشسته که عبدالله کنارش می نشیند و می گوید: «به چیزی که میدونی عمل کن. » و این را تکرار میکند.
وقتی عزیز به خانه می رسد، گولتن نگران حال تحسین است که از موقع امدنش به خانه داخل اتاقش رفته و دیگر بیرون نیامده. عزیز به اتاق تحسین می رود و می بیند که تحسین با بغض نشسته و فیلم ها و عکس های قدیمی عزیز و فیرات پسر کوچکش را تماشا می کند و اشک می ریزد. عزیز هم با لبخند و بغض کنار پدرش می نشیند و مشغول تماشا می شود. تحسین می گوید: «همتون فکر می کنید من یه بابای بی عاطفه م. اما هروقت دلم بگیره میام میشینم و شماهارو نگاه میکنم… » بعد هم می گوید که باید چیز مهمی را به عزیز بگوید. هردو به آشپزخانه می روند و تحسین با ناراحتی در مورد روزی که فیارت داخل چاه افتاد صحبت می کند. او می گوید: «فیرات رو به بیمارستان بردم. هیچ دکتری حاضر نمیشد عملش کنه چون زخمش جایی بود که پر ریسک بود… » عزیز می گوید: «بابا فیرات به خاطر من مرد.. » تحسین می گوید: «تقصیر تو نبود پسرم. یکی از دکترا مثل بقیه نبود. میگفت باید عمل بشه و به خودش مطمئن بود. بقیه دکترها هم روی حرف اون حرف نزدن… قاتل پسر من اون مرده. اون دکتری که به خاطر غرورش پسر من رو کشت. » عزیز با بغض می پرسد: «بابا این مرد کی بوده؟ » تحسین می گوید: «خوب میشناسیش پسرم. خیلی دوستش داری و نمیتونی از جلوی درش جدا بشی. اون ادم پروفسور دکتر صالح کلوبر بود… پسرم تو دست اون از دنیا رفت. گرفتن فیرات کافی نبود الانم میخواد تورو از من بگیره. » عزیز شروع به خنده های عصبی می کند و سوار ماشینش شده و مستقیم به سمت مغازه ی صالح می رود. صالح جلوی در می آید و عزیز با بغض به او خیره می شود.

امیدواریم از مطالعه  خلاصه داستان سریال وصلت قسمت ۱۰۳ لذت برده باشید ؛ در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه داستان سریال وصلت قسمت ۱۰۴ مراجعه فرمایید .

برای حمایت از الو سریال لینک این مطلب را برای دوستانتان در تلگرام و یا دیگر شبکه های اجتماعی ارسال نمایید .

 

کانال تلگرام الو سریال

برای عضویت در کانال تلگرام ما کلیک کنید

نکته خیلی مهم : دوستان عزیز ؛ برای حمایت از ما حتما در کانال تلگرام عضو شوید تا بتوانیم با انگیزه بالا این کار سخت و البته دوست داشتنی رو برای شما ادامه دهیم

منبع : الو سریال